تبليغاتX
دو کبوتر
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 2:13

Daisypath Next Aniversary Ticker

نمی دونم چرا وقتی پست قبل رو نگاه می کنم دلم بدجوری برای خودم میسوزه ! اگه فقط یه کوچولو کینه ای بودم اونوقت همه چی یادم می موند و کسی جرأت نمی کرد هر کاری دوست داره باهام بکنه.

پریروز با صنتا رفتیم عباسی و من جارو شارژی و بخارشور خریدم . در حین خرید همش تو فکر مادرشوهری بودم ، همش دوست داشتم دلیل این رفتارهاش رو بدونم . به صنتا گفتم : بریم خونتون ؟ اونم یه لبخند جانانه به این منظور که قربون دل مهربونت برم زد و یه کم لباس خونه هم از اونجا خریدیم و رفتیم خونشون . کلی هم به صنتا تأکید کردم یه وقت چیزی به مامان نگی ها .

مادرشوهری و فاطمه با همسایه شون !!! بالا پشت بوم نشسته بودن و حرف میزدن ، منم رفتم پیششون و دیدم خدا رو شکر حالش خوبه و صورتش میخنده .

صنتا هم اومد بالا و مادرشوهری گفت : چرا دیروز نیومدید ؟ رضا می گفت : اومدن دیدن رو گاز غذا نیست گذاشتن رفتن !!! دل شکسته

شاید من می خواستم از بیرون غذا بگیرم !!!

صنتا هم گفت : وقتی اس ام اس میدی پاشید بیاید باید بشینی خونه ! ما به خاطر شما میایم نه غذا!

منم هیچی نگفتم و بغض داشت خفه ام میکرد !

صنتا رفت پایین .

فاطمه با گوشیش آهنگ گذاشته بود و داشت می خوند . بهناز خانم همون همسایه شون رو به مادرشوهری گفت : باز این آهنگه اومد ، دیگه دلت گریه نمی خواد ؟

مادرشوهری هم گفت : نه آخه دیروز از یه موضوعی خیلی نگران بودم ، دیگه خیالم راحت شد !

همه ی اینا یعنی چی ؟ برداشت من این بود :

مادر شوهری از یه موضوعی ناراحت بوده ، خیلی نگران بوده ، به بهناز خانوم موضوع رو گفته و کلی هم پیشش گریه کرده و ... و ...

خیلی احساس غریبگی کردم ، بر خلاف همیشه که می پرسیدم چی شده مامان ؟ یا به منم بگو ! دیگه نگفتم ، فقط تو سکوت به حرفاشون گوش کردم .

مامان ِ صنتا گفت : چی شده الهام خیلی تو خودتی ؟ اونوقت به من می گی : چرا ناراحتی ؟

منم یه لبخند بهش زدم و گفتم : نه ! هیچی نیست ...

فقط توی دلم آشوب بود ! که من یک غریبه ام و حق ندارم بدونم چه اتفاقایی داره می افته !

وقتی رفتن پایین و با آبجی تنها شدیم گفت : زن دایی آزاده بچه اش کم مونده بوده سقط بشه و خاله لیلا هم جنینش پایینه و استراحت مطلق بهش دادن ! سر اون ما دیروز خیلی اعصابمون خورد بود!

زن دایی صنتا بعد از ۱۵ سال بچه دار شده و خاله اش هم برای چندمین باره که باردار شده و هیچ کدوم متاسفانه نموندن ...

دیگه فهمیدنش برام مهم نبود ! ولی اون شب و فردا صبحش خیلی تو خودم بودم و یه تصمیم های جدی برای ادامه ی رابطه ام گرفتم . خنثی

ممنون از راهنمایی هاتون ، کاش مشکلم رو زودتر عنوان می کردم که به اینجاها نکشه ...

---

سه شنبه ی دیگه کادوی روز زنم آماده میشه و عکسش رو براتون میزارم . البته نصفش رو الان گرفتم و نصف دیگه اش چون باید سفارش میدادیم هفته دیگه آماده میشه .

از ساعت هفت شب تا یک و نیم شب داشتم اینجا رو درست میکردم . پدرم در اومد برای طبقه بندی و جدا کردن وسایل ها ! خمیازه

لیست جهیزیه

---

پ.ن : اومدم میلاد امام محمد باقر رو تبریک بگم . به یه مشکلی بر خوردم این میلاد توی تقویمم هم اول رجب خورده هم سوم صفر !!! نمی دونم الان میلاده ؟ I don't know - New!

 اول رجب سالروز ولادت

پنجمین حجت برگزیده­ی خدا و گنجینه دار علوم رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم)

حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) 

را به شما دوست  عزیزم تبریک و شادباش می گویم.


 

نگاشته شده توسط الهام | لینک ثابت | موضوع: روزانه های یک کبوتر ... 
یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 17:7

شما بگید گناه من چیه ؟

چیه که باید بعد از شش سال سختی به صنتا برسم و اونقدر زخم زبون و مصیبت بشنوم و بکشم که وقتی بهش رسیدم بیشتر دلم به این خوش باشه که اونایی که زر زر زیادی می کردن خفه شدن !!!

گناه من چیه فاطمه طلاق گرفت و برگشت خونه ی پدریش !

گناه من چیه که الان مریض شده ؟

مگه من کردم ؟

گناهم چیه که بعد از ده روز شوهرمو دیدم و حق ندارم بخندم !

چون اونا همه تو خودشونن!!! چون هیچکی حوصله نداره !!!

مگه من خوشحالم که آبجی این طوری شده ؟

حرفشونو که همیشه از من قایم می کنن ! تا اون همسایه پایینی شون خبر داره درد اینا چیه ! ولی به من نمی گن ! از وقتی عقد کردیم اکثر وقتها که رفتم خونشون مادرش حوصله نداشته و اکثراْ تو خودش بوده ! می دونم داره درد می کشه از طلاق دخترش !

پس چرا داره شادی ِ ما رو زهرمار می کنه !

یعنی چی که به من میگی من اصلاْ سر عقد شما خوشحال نبودم ؟!! همش یاد فاطمه می افتادم ؟ خوب می افتادی چرا داری به من می گی ؟ نمی گی دل من می شکنه ؟

چرا تا یه دختری رو می بینی می گی اتفاقاْ الهام ، آقا می گفت فرناز رو واسه صنتا بگیریم . اون یکی رو بگیریم ... اون یکی رو بگیریم ...

خوب می رفتید می گرفتید ! والا همین پدرشوهرمه که همیشه به من احترام می زاره و دوسم داره. همونی که می گید مخالف بود!!!

دیروز رفتم خونشون ، بعد از ده روز شوهرمو دیدم ! همچین تو خودشونن که می ترسم یه لبخند به صنتا بزنم ! امروزم که رفتیم جواب آزمایشهای فاطمه رو بگیریم ، سر ظهر برگشتیم خونه ! گرسنه و تشنه . مادر شوهری و فاطمه خونه همسایه پایینی بودن ! صدای جیغ و داد و خنده شون دنیا رو برداشته بود! ناهار هم که نزاشته بودن ، صنتا با اون خستگی تخم مرغ نیمرو کرده و سفره انداخته ! منم از حرصم نخوردم و گفتم میل ندارم !

اینقدر دلم شکست که حد نداره . . .

من که هیچ وقت به رو نمیارم ، به جون مامان بزرگم حتی به روی صنتا هم نیوردم ! فکر میکنه از این که دو روزه داریم میگردیم برای روز زن اسمشو بخریم و پیدا نمی کنیم ناراحتم !

به هیچکی نمی گم . می ریزم تو خودم ... دارم پیر میشم ...

بی صدا می شکنی دلم ...

 پ.ن :دیشب مادر شوهری بهم اس ام اس داد که واسه شام بیاید خونه ، با این که ظهر دلم از دستش شکسته بود ولی طاقت نیوردم و به صنتا گفتم که بریم .ساعت نزدیک 9شب رسیدیم خونشون و در کمال ناباوری دیدیم که مادرشوهری با فاطمه رفت بیرون با همون همسایه پایینی شون !اونقدر شوکه شدم که فقط به صنتا گفتم بریم خونه ی ما ! نمی تونم اینجا باشم صنتا هم هیچی نگفت و اومد وقتی توی ماشین نشستیم یه دفعه بغضم ترکید و بد جوری گریه کردم تموم تنم می لرزید . صنتا هم حق رو داد به من و همین که گفت کار خیلی زشتی کردن ، آروم شدم . صنتا گفت دیگه حق نداری تنها بری خونمون هر وقت خودم اومدم تهران می برمت!!!
اونقدر از نظر روحی به هم ریختن که پاک من رو از یادشون رفته ...

نگاشته شده توسط الهام | لینک ثابت | موضوع: روزانه های یک کبوتر ... 
جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 14:45

زندگی راکد شده !

همش دارم خبرای بد می شنوم . اون از مریم جونم که هنوز چند ماهی از عروسیش نگذشته داغ برادر دید و اینم از خبر مریضی ِ آبجی ِ صنتا !

یکی از دلایل طلاق فاطمه از شوهر سابقش این بود که اونا می گفتن : این مریضه ، بعد از یه مدت فلج میشه ! عصب چشمهاش ورم کرده ... دکتر براش ام آر آی نوشته و هفته ی دیگه کلی باید بره بیمارستان و اینور و اونور ! فقط یه روز صبح ساعت ۹ من باهاش رفتم و ساعت ۶ بعدازظهر اومدیم خونه ! رسماْ خسته شدم از بس پاسمون دادن این طبقه و اون طبقه !اوه

دلم برای نگاه های مادرشوهری می سوزه ! یه دنیا درد داره ! اگه به فاطمه چیزی بشه ، خانواده ی شوهرش همه جا پر می کنن دیدید حق با ما بود !!!

قلبش اسپاس می شه . من نمی دونم یعنی چی ؟ ولی انگار وامیسته و نفسش بالا نمیاد ! چشمهاش تار می بینه ...

بد شانسی هم اینجاست که هر چی آزمایش می ده چیزی معلوم نیست و نشون نمیده تا بفهمیم درد از کجاست ...

صنتا هم این روزا حال خوشی نداره ... دل شکسته

منم با این که کلی لوازم خریدم و مثلاْ باید خوشحال باشم ولی نیستم ! حاضرم هیچی نداشته باشم ولی همه عزیزام سالم باشن ... یه خار به پاشون نره ...

اون روز که با فاطمه رفتیم بیمارستان ، یه نفر فوت کرده بود و خانواده اش های های گریه میکردن . به فاطمه گفتم : از خدا می خوام من زودتر از همه عزیزام بمیرم ... مخصوصاْ مادر بزرگم . چون هم مادرمه هم پدرم ، هم دوستم ، خواهرم ، برادرم ... همه کَسَم ...

فاطمه گفت : منم همیشه از خدا می خوام زودتر از خانواده ام بمیرم ...

فاطمه بی نهایت وابسته به مادرشوهرمه . توی گوشیش اسم مادرش رو زده زندگی ...

خیلی دعا کنید تا هیچ آسیبی به این دختر رنج کشیده و مهربون نرسه ...

فردا شش ماه از ما شدنمون می گذره و صنتای نازنینم هم  کنارمه .

پ.ن ۱ : آدرس وبلاگ میژون برای خیلی ها فیلتره . تازه داشت یه وبلاگ جدید میزد ... دوستانی که دسترسی ندارن بهش می تونن توی پست قبلی براش تسلیت بنویسن . امیدوارم روزی بیاد و بخونه ...

پ.ن ۲ : دوستانی که می خواستن بدونن چیا خریدم ، من چند روزه به لیست اضافه کردم . چون اقلام تقریباْ بزرگی بود اولای لیست جهیزیه  اضافه شده .

پ.ن ۳ : نارنجدونه ی عزیزم داره عروس میشه . قشنگ ترین عروس دنیا . براش دعا کنید که همه چی به خوبی و خوشی پیش بره .

 

نگاشته شده توسط الهام | لینک ثابت | موضوع: روزانه های یک کبوتر ... 
چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 22:8

برای مریم نازنینم ...

نمی دونم الان کجایی و چه حالی داری ...

نمی دونم خدا بهت صبر داده یا نه ... نمی دونم داغ دلت آروم گرفته یا نه ...

حتی نمی دونم تونستی مادرت رو آروم کنی یا نه ...

مریم مهربونم ...

کاش آروم بگیری ...

کاش خدا مرگ هیچ برادری رو به خواهرش نشون نده ...

می دونم سخته ... چی بگم آروم بشی ...

وقتی شنیدم اشکهام بی بهونه ریخت ، وقتی خودم رو برای چند ثانیه گذاشتم جات ، کمرم شکست.

برای تصلای دلت دعا می کنم ...

ببـوسم دستـت ای مـادر که پروردی مـرا آزاد

 بیـا بـابـا تماشا کـن کــه فرزنـدت شـده دامـاد

   به حجله میروم شادان ولی زخمی به تن دارم  

بجـای رخت دامــادی لبـاسی چون کفن دارم

 

نگاشته شده توسط الهام | لینک ثابت | موضوع: از سر دلتنگی ... 
دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 14:43

شروع

یک

دو

سه

اینجا برای من مثل یه خونه ی جدید می مونه . با یه عالمه ابزار ٬ که هیچ کدوم تو سر رسیدم نیست !

۲/۴/۸۶

---

یک سال گذشت از نوشتن در این دفترچه خاطرات مجازی ... امروز یک ساله شد ، همراهی شما و من. یکساله شد ثبت خاطرات غم انگیز و شاد ... دلتنگی ها ، اضطراب ها ، شادی ها ، خنده ها و گریه ها ...

بهترین اتفاق توی این یک سال به بار نشستن نهال عشقم بود ، به وصال رسیدیم و شما در لحظه لحظه های وصال همراهیم کردید . با من خندیدید و برای گریه ها و بی تابی هام غصه خوردید ... زبونم قاصره از محبت ها و همراهی های هر روزه تون . دوستتون دارم یه دنیا ...

---

www.elisms.blogfa.com

سالروز ميلاد

فیض کثیر و پاره تن پيامبر اکرم (صلی الله عليه و آله و سلم)،

حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)

بر شما مبارک باد .

نگاشته شده توسط الهام | لینک ثابت | موضوع: روزانه های یک کبوتر ...